










بحث در اين بود، كه آيا ميتوانيم از روايات، وجوب تفقه و تعلم را بنحو وجوب شرعي مولوي نفسي استفاده كنيم يا نه؟ عرض كرديم كه مرحوم كليني(ره) در كتاب فضل علم، ج1، روايات را ذكر كرده است. يكي از روايات را ديروز بيان كرديم، «طلب العلم فريضة علي كل مسلم، إن الله يحب بغاة العلم»، كه سند و دلالت آن بررسي شد، و عرض شد كه از روايت مي توان استفاده كرد، كه «وجوب تعلم»، يك «وجوب شرعي مولوي نفسي» است.
راجع به كلمه «يحب» گفتيم که اين کلمه نميتواند قرينه شود كه تعلّم فقط رجحان دارد و واجب نيست، نظيرش در باب توبه است، كه يك واجب نفسي شرعي مولوي است، آنجا هم زياد داريم ، «إن الله يحب التوابين» .
حديث هفتم باب که ميفرمايد: « الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ الرَّبِيعِ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ عَلَيْكُمْ بِالتَّفَقُّهِ فِي دِينِ اللَّهِ وَ لَا تَكُونُوا أَعْرَاباً فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهْ فِي دِينِ اللَّهِ لَمْ يَنْظُرِ اللَّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَمْ يُزَكِّ لَهُ عَمَلا» .
اولين كسي كه در سلسله روايت است، «حسين بن محمد» است که از راويان مشترك است. اما هر جا كليني(ره) از «حسين بن محمد» روايت نقل ميكند، مراد «حسين بن محمد بن عامري» است. اين شخص جزء روات موثق است، پس اين حسين مشكل ندارد. اما «جعفر بن محمد»، بين هفتاد و هفت نفر مشترك است؛ يعني در روات ما، هفتاد و هفت نفر داريم كه اسمشان «جعفر بن محمد است»، اکنون اين «جعفر» چه كسي است؟
اين نكته را بايد دقت داشت، که براي «تمييز مشترکات» و اينكه معلوم شود اين كدام شخص است، بايد توجه کرد که چه کساني از آن شخص روايت نقل ميكنند. ديگر اينكه اين شخص، از چه كسي روايت نقل ميكند؟ در اين صورت ميتوان تشخيص داد كه كيست؟ اينجا چون «جعفر بن محمد» از «قاسم بن ربيع» نقل ميكند، و آن «جعفر» كه از «قاسم بن ربيع» نقل ميكند، «جعفر بن محمد بن مالك» است، که نجاشي اين شخص را تضعيف كرده و فرموده: «كان ضعيفا في الحديث» . امّا شيخ طوسي(ره) او را توثيق كرده است. البته اين را در رجال مطرح كردهاند كه درصورت تعارض بين نجاشي و شيخ طوسي، قول نجاشي مقدم ميشود، اما در اينجا نسبت به «جعفر بن محمد»، قرائن متعددي بر توثيقش وجود دارد، يعني قرائني وجود دارد كه اين شخص موثّق است.
اما «قاسم بن ربيع»؛ دو نفر شهادت به توثيقش دادهاند. «ابن قولويه» و «علي بن ابراهيم» شهادت به توثيقش داده اند، فقط «ابن غضائري» او را تضعيف كرده، و تضعيف او زياد مهم نيست.
«مفضل بن عمر» كيست؟ نجاشي راجع به او فرموده: او فاسد المذهب است. آن روايت معتبر «توحيد مفضل»، مال مفضل است. نجاشي گفته است: فاسد المذهب است، يعني امامي نيست. ديگر اينكه اضطراب در روايت دارد؛ يعني يك حديث را به صورت مختلف نقل كرده است. اما ابن شهر آشوب، «مفضل» را از ثقات دانسته است. در رجال كشي، هم قرائن دالّ بر توثيقش آورده است، و هم قرائن دالّ بر مذمتش آورده است.
كشّي راجع به «مفضل بن عمر» گفته است: «كان مستقيما ثم صار خطابيا» . «خطابيّ» يعني چه؟ «خطابيها» يك طائفهاي است منسوب به «خطاب محمد بن وهب الاسدي» ، اينها يك عقائد خاصي دارند، از جمله اينكه ميتوان بر عليه مخالف، شهادت دروغ داد. در يك روايت از امام(ع) سؤال شده است كه من نماز مغرب را اين قدر تاخير مي اندازم تا هوا تاريك شود و ستارهها پيدا شود. حضرت(ع) فرمود: اين خطابي است، و اين قابل اعتنا نيست. اگر يک راوي يك روايت را در زماني كه مستقيم المذهب بوده براي ما نقل كند، قابل قبول است. اما در يك زماني كه خارج از مذهب شده است، بخواهد نقل كند، اين شخص مشكل پيدا ميكند.
در اين حديث، كلمه «عليكم» دارد، كه ظهور در الزام دارد، مثل «عليكم بصلاة» . «و لا تكون اعرابيا» ، مثل اعراب باديه نشين نباشيد. بعد فرموده است: كسي كه به دين خدا نظر نكند، خداوند به او نظر نميكند.
روايت از دو جهت ظهور در «وجوب شرعي نفسي مولوي» دارد، يكي كلمه «عليكم بالتفقه» است، كه ظهور در وجوب دارد. نكته دوم اين است كه ما در اصول خوانديم كه واجباتي كه وجوبش نفسي است، بر مخالفتش عقاب وجود دارد. در وجوب غيري و در واجب طريقي، بر مخالفتش عقاب وجود ندارد، فقط واجب مولوي مخالفتش عقاب دارد. اينكه آيه دارد: «لم ينظر الله اليه يوم القيامة»، اين كنايه از سخط و غضب خداوند است، و اين قرينه ميشود كه اين واجب مولوي است.
در بين آيات؛ دو آيه است كه اين دو آيه أهم است:
در سوره نحل، آيه43: « وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون» ما قبل از شما نفرستاديم مگر رجالي كه به آنها وحي مي كرديم، پس آنچه را نميدانيد از اهل ذکر بپرسيد.
شبيه اين آيه، در سوره مباركه انبياء، آيه7، البته با تغيير جزئي آمده است.
آنچه در آيه شريفه محل استدلال است، ذيل آيه است که «فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون» .
اينجا دو بحث است؛ يك بحث اين است كه مخاطب اين آيه كيست؟ دو احتمال داده شده است. يك احتمال اين است كه منظور؛ حضرت و قومش است. اين نظريه را علامه(ره) انتخاب كرده است. اما احتمال دوم اين است كه خطاب به مشركين باشد، كه شما از اهل ذكر سؤال كنيد.
اهل ذكر كيست؟چند احتمال داده شده است. يك احتمال اين است كه اهل علم به اخبار من مضي است. احتمال دوم اين است كه مراد از اهل ذكر؛ اهل كتاب است، اهل تورات و اهل انجيل است، مشركين مكه، يهوديها را قبول داشتند، از اين جهت، خداوند فرموده است كه از اهل كتاب سؤال كنيد. احتمال سوم اين است كه خود حضرت و ائمه (عليهم السلام) است .
آنچه شاهد استدلال است اين است كه «فسئلوا» دلالت بر وجوب دارد، سؤال هم مقدمه براي علم است، سؤال كردن براي اين است كه ياد بگيرند، پس معلوم ميشود كه سؤال كردن از اهل ذكر واجب است. پس معلوم ميشود كه در موردي كه نمي دانند، واجب است سؤال كنند.
آيا ميشود از آيه، وجوب نفسي را استفاده كرد يا خير؟ اين قيد «إن كنتم لا تعلمون» يك قيد روشن است كه وجوب تعلم، وجوبي ارشادي است. چنانچه در آيات ديگر هم دارد: «لعلكم تتقون»، براي واجب شرعي يك غايت اين چنيني را ذكر ميكند. اما اينجا ميفرمايد: اگر نمي دانيد سؤال كنيد. پس از اين آيه نميشود وجوب مولوي را استفاده كرد.
آيه 122سوره توبه است: «وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُون» ، در اين آيه شريفه، بنحو اجمال ميفهماند كه همه مردم لازم نيست به جهاد بروند، بلكه يك گروه هم خدمت حضرت رسول اكرم(ص)باشند و به تفقه بپردازند و بعد به ميان قوم خود بازگشته و انذار نمايند. منظور از «نفر» اول، جهاد است، و مقصود از «نفر» دوم، نفر علمي است، «نفر» بمدينه است، «نفر» براي علم است.
آيا از اين آيه شريفه استفاده ميشود كه بر يك عدّه «نفر» واجب است؟ در اين آيه شريفه اين غايت دوم؛ «لينذروا قومهم»، اين قرينه است بر اينكه اين وجوب تفقه، يك وجوب تفقه ارشادي است، آيه نميفرمايد كه طائفه خودش ياد بگيرد، بلكه بيايند ياد بگيرند، براي اينكه قومش را انذار كنند.
بنابراين از اين آيه شريفه هم نميتوان وجوب مولوي را استفاده كرد.