










عرض كرديم بر حسب آنچه كه ملاحظه فرموديد؛ روايات ظهور در وجوب شرعي مولوي نفسي تعلم دارد. روايات متعدد بود، که در ميان آنها، دو روايت را بيان كرديم، كه هر دو ظهور روشني در وجوب شرعي نفسي داشت، كه تعلم بر انسان واجب است، حالا اعم از اينكه اين تعلم، اجتهادي باشد يا اين تعلم، تعلم تقليدي باشد.
سپس به آيات شريفه پرداختيم، گرچه وجوب تعلم استفاده شد، اما يك وجوب شرعي را نتوانستيم استفاده كنيم.
در آيه «فسئلوا أهل الذكر إن كنتم لاتعلمون»، خود اين قيد «ان كنتم لا تعلمون» قرينه است بر اينكه اين وجوب سؤال و وجوب تعلم، يك وجوب ارشادي است و وجوب مولوي نيست. همچنين در «آيه نفر» گفتيم كه از اين هم نميشود يك وجوب شرعي نفسي مولوي را استفاده كرد.
در اين آيه عرض كرديم كه جمله «ليتفقهوا في الدين» غايت براي آيه است؛ يعني عدهاي به مدينه بروند و تفقه پيدا كنند و قوم خود را انذار كنند. نتيجه اين ميشود كه وجوب تفقه يك وجوب نفسي نيست، اين وجوب تفقه براي اين است كه مردم را انذار كنند. اگر وجوب تفقه، يك وجوب نفسي مولوي بود، اصلا آيه ميفرمود: يك عدهاي يا همه بايد تفقه در دين كنند، لازم نبود كه بلافاصله بگويد «لينذروا قومهم» ، اين «لينذروا» به نظر ما يك قرينه روشن است بر اينكه اين وجوب تفقه، يك وجوب مولوي نيست، بلکه يك وجوب ارشادي است.
در اينجا از روايات، وجوب شرعي مولوي نفسي استفاده شد، از آيات، وجوب شرعي ارشادي استفاده شد.
واجب شرعي را تقسيم مي كنند به «واجب مولوي» و «واجب ارشادي». «واجب مولوي» آن واجبي است كه بر امتثال و موافقتش ثواب، و بر مخالفتش عقاب مترتب است. اما در «واجب ارشادي» مسأله ثواب و عقاب مطرح نيست، مثلا در روايات، شارع امر ميكند به اينكه نماز بايد در لباس ما لا يؤكل لحمه نباشد. اين ارشاد است به اينكه اگر نماز در چنين لباسي واقع شد، اين نماز باطل است، اما بر مخالفت با اين امر مولي، ثواب و عقاب مترتب نيست. در فرق بين «واجب مولوي» و «ارشادي»،غالبا اين فرق را بيان مي كنند كه «واجب مولوي» آن واجبي است كه در مخالفت و موافقتش ثواب و عقاب مطرح است، اما در «واجب ارشادي» در برابر مخالفت و موافقتش، ثواب و عقاب مطرح نيست.
يك بيان دقيقتر در «فرق بين واجب مولوي و واجب ارشادي» وجود دارد، و آن اينكه؛ در «واجب مولوي»، جنبه مولويت آن مولي مد نظر است؛ يعني مولا ميگويد چون من مولاي شما هستم و دستور ميدهم، بايد اين دستور را اطاعت كنيد. امّا در «واجب ارشادي»، آن جنبه مولويت مولي مد نظر نيست، بلکه مولي ارشاد ميكند. مثال معروف امر ارشادي؛ «اطيعوا الله» است. وجوب اين «أطيعوا الله» ، وجوب ارشادي است، مولي نميگويد چون من مولي هستم، ميگويم «اطيعوا الله» ، اگر اين را بگويد، دور لازم ميآيد، لكن ارشاد ميكند به اينكه اطاعت لازم است، و بر مخالفت و موافقت «أطيعوا الله» ثواب و عقاب نيست. شما اگر الان نماز خوانديد، نميگويد دو تا ثواب به شما داده ميشود، که يك ثواب براي اينكه امر «صلّ» را امتثال كردهايد، و ثواب دوم براي اينكه «اطيعوا الله» را امتثال كرده ايد، بلکه خود «اطيعوا الله» يك حكم ارشادي است، که بر مخالفت و موافقتش ثواب و عقاب مترتب نميشود، در اين «اطيعوا الله» ، جنبه مولي بودن مد نظر گرفته نميشود.
تا اينجا ما از روايات، «وجوب شرعي مولوي نفسي» را استفاده كرديم. از اين دو آيه، «وجوب ارشادي تعلم وتفقه در دين را استفاده كرديم. حالا از مجموع، چه نتيجهاي ميتوان گرفت؟ آيا ميتوان گفت كه وجوب تعلم و وجوب تفقه، يك وجوب نفسي مولوي است؟ چنانكه از كلام مرحوم آخوند(ره) و مرحوم شيخ(قده) استفاده ميشود؟ چرا که در آن حديث معروفي كه فرمودند در روز قيامت از عبد سؤال ميشود كه چرا اين تكليف را انجام ندادي؟ ميگويد من نميدانستم. بعد سؤال ميشود كه چرا ياد نگرفتي؟ مرحوم آخوند و مرحوم شيخ فرمودند كه اين «هلا تعلمت» ظهور در اين دارد كه مؤاخذه بر ترك تعلم است.
قبل از اينها مقدس أردبيلي(رض) و جماعتي از فقهاء، اين نظريه را داشتند كه تفقه و تعلم، يك وجوب شرعي نفسي مولوي دارد و بر هر كسي تفقه واجب است، منتهي اين اعم از اجتهاد و تقليد است. فتواي اينها بر اين است، و اين روايات مؤيد نظريه اينها است.
اما آياتي كه بيان شد، خصوصا «آيه ذکر»، كه در آن ارشاديت خيلي واضح است، زيرا قيد «إن كنتم لا تعلمون» يك قرينه است بر اينكه من جنبه مولويت را مدّ نظر ندارم، فقط بر کساني که نميدانند، واجب است كه تفقه و تعلم در دين كنند، آن وقت در ارشاد، گاهي ارشاد به حكم عقل است، مثل «أطيعوا الله» ، كه ارشاد به حكم عقل است، و گاهي ارشاد به جزئيت يك جزء است، كه در يك واجب دخالت دارد. در ارشاد ديگر بحث نميشود كه متعلق ارشاد(مرشدٌ إليه) چيست؟ مرشدٌ اليه هرچه كه ميخواهد باشد، ارشاد تابع آن است، لذا گاهي مرشدٌ إليه لزومي است و گاهي غير لزومي است، اين «أطيعواالله»، ارشاد به حكم عقل است، هم در مورد لزومي و هم در مورد غير لزومي.
در مرحله اول به ذهن مي رسد كه بين اين روايات و آيات، تعارض وجود دارد. وقتي يك چنين تعارض ظاهري بوجود آمد، بايد ببينيم كه آيا ظهور روايات در مدلولش اقوي است يا اينكه ظهور آيات در مدلولش اقوي است؟
وقتي دقت ميكنيم؛ ظهور آيات در مدلولش، أقوي از ظهور روايات در مدلولش است. يعني اين وجوب تعلم وتفقه، يك وجوب نفسي مولوي نيست، بلکه وجوب ارشادي است. ظهور آيات در اين معنا أقوي از روايات است و اين به استظهار خود شما كه از آيات و روايات بستگي دارد.
ما اولاً ميتوانيم بگوئيم كه اين روايات و آيات كه قيد «إن كنتم لاتعلمون» را دارد، اين قيد، يك قرينه لبي وعقلي است، و اين قرينه لبي و عقلي را بايد در روايات هم بياوريم؛ يعني طلب علم واجب است اگر نمي دانند، اما اگر بدانند، ديگر معنا ندارد كه برود ياد بگيرد. شارع در اين آيه شريفه اين قيد را آورده است، اگر از اول نمي آورد ما اين قيد را نميفهميديم، گاهي اوقات، قيود لبي وعقلي، يك قيود واضح است که اگر شارع هم نمي گفت، ما ميفهميديم كه وجوب سؤال در جائي است كه انسان جاهل باشد، اما در جائي كه عالم است سؤال معنا ندارد. از اين ميخواهيم استفاده كنيم كه همين قيد، بايد در روايت هم آورده شود؛ «تفقه في الدين الله» ؛ يعني اگر نمي دانيد تفقه كنيد. پس معلوم ميشود كه اين قيد در روايت مطرح است و ما آمديم گفتيم كه از اين قيد، ارشادي بودن را استفاده ميكنيم. اين قيد يك قيدي نيست، كه از آن مولويت استفاده شود. اين يك نكته كه در تعارض ظاهري بين آيات و روايات، ظهور آيات، اقوي است.
مرحوم علامه طباطبائي(قده) در ذيل اين آيه فرموده است كه ترديدي نيست كه آيه دلالت دارد بر يك حكم ارشادي عقلائي؛ يعني آيه ارشاد ميكند به يك حكم عقلائي، يعني همانطور كه ارشاد به حكم عقل است، ارشاد به حكم عقلاء هم هست.
اگر وجوب تفقه وتعلم، يك وجوب مولوي شرعي نفسي بود، سؤال اين است كه در زمان ائمه (عليهم السلام)، همه بدنبال تفقه نمي رفتند. از طرفي هيچ قرينهاي نداريم كه ائمه(ع) اينها را تارك يك واجب تلقي كرده باشند. اگر وجوب تعلم وتفقه، شرعي مولوي بود، بايد ائمه(ع) براي همه بيان ميكردند و ميفرمودند كه اگر كسي تعلم وتفقه را ترك كند، ترك واجب كرده است، در حالي كه اين را نفرموده است، بلكه بنحو كلي فرموده است كه اگر كسي اين را ترك كند ميشود «كالاعرابي» .
بعبارة أخري؛ سيره متشرعه در زمان ائمه(ع) بر اين نبوده است كه همه مردم تفقه كنند، عدهاي تفقه پيدا ميكردند، اما عده ديگر تفقه در دين پيدا نميكردند وآنها مورد نهي ائمه(ع) قرار نگرفتهاند، و اين قرينه است بر اينكه وجوب تعلم و تفقه، وجوب شرعي نفسي ومولوي نيست.
در احكام ارشادي، خطا راه ندارد. و اين حكم، يا ارشاد به يك عمل است، يا ارشاد به حكم عقلاء است يا ارشاد به عقل است. از طرفي اگر ما بخواهيم بگوئيم كه وجوب تفقه، يك حكم ارشادي است، و گفتيم تفقه، قدر جامع بين اجتهاد و تقليد است، و در اجتهاد و تقليد خطا راه دارد، چطور ما اين حكم را حكم ارشادي قرار ميدهيم، در حالي كه در اجتهاد و تقليد خطا را دارد؟ اين اشكال را دقت بفرمائيد، جوابش را عرض ميكنيم.