










قسمت دوم فرمايش مرحوم نائينى قد سره اين است كه اگر كسى مبناى طريقيت را در باب امارات نپذيرد و بگويد حتماً در اماره بايد مصلحتى وجود داشته باشد كه واقع را جبران كند ـ و به عبارت ديگر، اگر كسى طريقيت را كنار بگذارد و براى امارات سببيت و موضوعيت قائل شود ـ اگر چنين فرضى داشته باشيم، تنها راه براى سببيت، سببيتى است كه شيخ انصارى اعلى الله مقامه الشريف قائل است.
مرحوم نائيني مىفرمايند: سببيت بر سه دسته است؛ سببيت اشعرى؛ سببيت معتزلى و سببيت امامى ـ همان سببيت مرحوم شيخ است ـ كه به مصلحت سلوكيه تعبير مىشود. مقصود از سببيت اشعرى اين است كه اشاعره قائل هستند به اينكه ما در لوح محفوظ و واقع، حكم واقعى نداريم؛ احكام واقعيه تابع آراي مجتهدين است، مجتهد به هر حكمى كه رسيد، همان حكم بعنوان حكم واقعى تلقى مىشود؛ به بيان ديگر، اشاعره قائل هستند كسى كه مىخواهد بر طبق اماره عمل كند، حكم واقعىاش همان است كه اماره براى او بيان مىكند. سببيت اشعرى مسئله تصويب است؛ و تصويب هم به اجماع باطل است؛ و رواياتى داريم متواتر يا در حد تواتر بر اينكه احكام شرعيه مشترك بين عالم و جاهل است. و اين که بگوييم اماره خودش سبب مىشود براى جعل حكم واقعى، درست نيست.
سببيت معتزلى : معتزله بر خلاف اشاعره قائل هستند كه ما احكام واقعيه داريم، و اين احکام بين عالم و جاهل مشترك است؛ هم براى عالم و هم براى جاهل ثابت است؛ لكن كسى كه امارهاى بر خلاف واقع براى او قائم مىشود، اين اماره به منزله عنوان ثانوى است؛ همانگونه که در ساير عناوين ثانويه مثل ضرر، مثل حرج، مىگوييد وقتى فعلى حرجى يا ضررى شد، حكم واقعى به حکم واقعي ديگري تبديل پيدا ميكند، در باب امارات هم همينطور است و اماره مىآيد در مؤدى خودش ايجاد ملاك مىكند؛ مثلاً در واقع آمده است که در زمان غيبت، در روز جمعه، نماز جمعه واجب است، اما اماره مىگويد نماز ظهر واجب است؛ در اينجا اماره روى مسلك معتزله، سبب حدوث ملاك در اين مضمون و فعل خودش مىشود. خلاصه اينكه معتزله مىگويند: ما در واقع احكام مشترك بين عالم و جاهل داريم، اما وقتى اماره بر خلاف واقع شد، در مؤداى خودش يك مصلحتى ايجاد مىكند و آن را به عنوان واقع قرار مىدهد. تصويب و سببيت معتزلى هم باطل است؛ اشكالش اين است كه امارات اصلاً نمىتوانند در واقع تصرف كنند؛ چيزى را بعنوان واقعى ثانوى قرار دهند؛ تعبيرش اين است: الامارة لا تمس كرامة الواقع اماره نمىتواند كرامت واقع را مس كند و براى آن تصرفى ايجاد كند.
نوع سوم تصويب يا سببيت اماميه : ايشان مىفرمايد: اين نوع سوم در حقيقت رد بر تصويب است و خودش عنوان تصويب را ندارد. نوع سوم اين است كه بگوييم اولاً: احكامى در واقع داريم که مشترك بين عالم و جاهل است؛ و ثانياً: اماره سبب حدوث مصلحت در مؤدى نمىشود؛ اماره وقتى مىگويد نماز ظهر واجب است، مؤدى كه نماز ظهر است، نمىآيد آن را مصلحتدار كند. بلکه در تبعيت اين طريق مصلحت است؛ در سلوك اماره مصلحت وجود دارد. بدين معنا که: همانطور که اگر واقع را مىدانستيم، عملمان را بر طبق آن قرار مىداديم، اينجا هم بنا را بگذاريم بر اينكه بمنزلة الواقع است؛ و بر آن آثار واقع را بار ميکنيم. از اين تعبير مىكنند به مصلحت سلوكيه.
مرحوم نائينى مىفرمايد: اين كلام شيخ نه تنها تصويب نيست، بلكه از وجوه رد بر تصويب است؛ براى اينكه در سببيت اشعرى و سببيت معتزلى، واقع يا نبود و يا تغيير پيدا مىكرد؛ اما روى سببيت مرحوم شيخ واقع هست و با آمدن اماره، واقع، هيچ تغييرى پيدا نمىكند؛ و علت اين كه بر طبق اماره عمل مىكنيم، آن حرمتى است كه براى واقع قائل هستيم؛ يعنى مىگوييم چه بسا که اين اماره ما را به آن واقع برساند؛ پس در سلوك و تبعيت از اين اماره مصلحت است و آن، مصلحت ايصال الى الواقع است.
البته اينجا در كتابهاى رسائل عبارت مرحوم شيخ به دو صورت آمده است؛ در اكثر نسخ رسائل آمده كه شيخ مىخواهد بفرمايد در سلوك اين اماره، در تطرق اين طريق، در بنا گذاشتن بر اينكه انه هو الواقع، مصلحت وجود دارد؛ اما در بعضى از نسخ رسائل ، يك كلمه «امر» هم اضافه شده است؛ كه اين را ديگران از اصحاب و تلامذه مرحوم شيخ بعداً اضافه کردهاند و خود مرحوم شيخ چنين امري را اضافه نکرده است. بيان شده است که در امر به سلوك اماره مصلحت است، شبيه مصلحتهايى كه اوامر امتحانيه وجود دارد؛ اينجا هم بگوييم در خود اين امر، ملاك و مصلحت وجود دارد؛ اما حق اين است كه اين نسخه درست نيست، و شيخ اصلاً نمىخواهد بگويد در امر مصلحت است. مرحوم شيخ نمىخواهد مانحن فيه ـ بحث امارات ـ را مثل اوامر امتحانيه قرار دهد؛ بلکه مىخواهد بگويد در خود سلوك و تبعيت از اماره مصلحت است.
مرحوم شيخ در رسائل مىفرمايد: ما اگر مصلحت سلوكيه را قائل شديم، اين مصلحت، مقدار ما فات من الواقع را تدارك مىکند؛ يعنى اگر در اول وقت اماره قائم شد كه نماز ظهر واجب است، و بعد از يك ربع كشف خلاف شد كه نماز جمعه واجب است و نماز ظهر واجب نيست، اينجا همين مقدار كه اماره را تبعيت كرديد، آن مقدارى كه فوت شده ـ فضيلت اول وقت ـ را جبران مىكند. اگر در تمام وقت كشف خلاف نشد و بعد الوقت كشف خلاف شد، اينجا آن مقدارى كه فوت شده، آوردن واجب در وقت است و تبعيت از اماره همين مقدار را تدارک و جبران مىكند. و از اين به «تجزيه در اجزاء» يا «تبعض در اجزاء» تعبير ميشود.
اين خلاصه نظريه مرحوم شيخ و مرحوم محقق نائينى است؛ در مورد پذيرش اين نظريه آن مقداري که من تتبع و جستجو کردهام، تنها کسي که بعد از مرحوم شيخ انصارى مصلحت سلوكيه را پذيرفته، مرحوم محقق نائينى است. حالا باز خود آقايان مراجعهاى در اين مورد داشته باشند.
بزرگاني از علما بر نظريه مصلحت سلوكيه اشکال کردهاند؛ مرحوم محقق اصفهانى در صفحه 137 از جلد سوم نهاية الدراية اشکالاتي را بيان فرمودهاند؛ مرحوم امام (رض) هم در صفحه 194 از جلد اول انوارالهداية چهار اشكال بر مصلحت سلوكيه دارد؛ مرحوم آقاى خوئى در مصباح الاصول صفحه 97 اشكالاتى بر مرحوم محقق نائينى دارد. شما خود، عبارت مرحوم شيخ و اشکالات را ملاحظه کنيد؛ و مكرر عرض كردم كه شما خودتان بايد به ذهن فشار بياوريد و كار كنيد، تا اينكه به يك نظرى برسيد و بتوانيد انظار صحيح را از غير صحيح تشخيص دهيد. از طرف ديگر، امروز چهار شنبه است و مىخواهيم حديثي را بخوانيم.
مرحوم كلينى در كتاب الايمان و الكفر كافى، باب فضل الايمان على الاسلام و اليقين على الايمان، در حديث پنجم آورده است: على بن ابراهيم، عن محمد بن عيسى، عن يونس، روايت معتبر است، قال سألت اباالحسن الرضا(ع) عن الايمان و الاسلام؟ قال: فقال ابوجعفر(ع) امام هشتم فرمودند كه امام باقر فرمود: انما هو الاسلام، والايمان فوقه بدرجة و التقوى فوق الايمان بدرجة و اليقين فوق التقوى بدرجة اول آنچه كه انسان اعتقاد پيدا مىكند، اسلام است؛ يك درجه بالاتر از اسلام، ايمان است؛ يك درجه بالاتر از ايمان، تقوى است؛ و يك درجه بالاتر از تقوى مرتبه يقين است. در دنباله روايت دارد ولم يقسم بين الناس شىء اقل من اليقين در ميان همه نعمتهايى كه خداوند در ميان بندگانش تقسيم كرده، نعمتى كه خيلى كم در اختيار افراد قرار گرفته، يقين است. قال: قلت فاى شىء اليقين ؟ يقين چيست؟ فرمودند: يقين چهار ركن دارد: توكل بر خدا، تسليم نسبت به خدا، رضاى به قضاء الله و تفويض الى الله.
در روايت قبلي همين باب که روايت ابى بصير است، امام مىفرمايند: فما اوتى الناس اقل من اليقين و انما تمسكتم بادنى الاسلام فاياكم ان ينفلت من أيديكم مردم به كمترين درجه اسلام تمسك كردند و مراقب باشيد كه همين هم از دست شما خارج نشود.
بحثى در فقه و تفسير واقع شده است كه فرق بين اسلام و ايمان چيست؟ آيا ايمانى كه در اين روايت يا بعضى از آيات شريفه ذکر شده، همان ايمان مصطلحى است كه اماميه قائل است؟ بگوييم ايمان يعنى اعتقاد به ولايت؛ يعنى بگوئيم اعتقاد به خدا و توحيد و نبوت، اسلام است و معتقد به اينها مسلمان است؛ يك درجه بالاتر، اگر به ولايت هم اعتقاد داشت، مىشود مؤمن؟ اين اصطلاح در فقه خيلى رايج است، مثلاً مىگويند يكى از شرايط ذابح اين است كه مؤمن باشد، يعنى شيعه باشد.
البته ممکن است در اينجا بگوئيم آن ايمان با ا سلام يكى است؛ وقتى خدا به پيامبر مىفرمايد: وان لم تفعل فما بلغت رسالته؛ و معنايش اين است اگر كسى امامت را قبول نكند، اصل رسالت پيامبر را انكار كرده و در اين صورت، اسلام را ندارد؛ و ترديدى هم در اين نيست. ولى با قطع نظر از اين معنا، نسبت به خود خدا، مرتبهاى داريم که مرتبه اسلام است و ظاهرش همين اسلامى است كه با شهادتين حاصل ميشود. وقتى كسى شهادتين را گفت، مسلمان است؛ اما ممكن است به خدا در قلبش ايمان نداشته باشد؛ ايمان يك پيوند قلبى است؛ يعنى واقعاً به همان چيزي كه با لسان مىگويد، در قلب هم باور داشته باشد.
حالا فوق اين درجه ايمان چيست؟ اسلام اول بايد از شهادتين ظاهرى شروع شود، برود در اعماق قلب و ايمان شود؛ ايمان وقتى در جوارح انسان بروز كند، يعنى واجبات را انجام دهد و محرمات را ترك كند، مىشود تقوى؛ و يک درجه بالاتر از تقوا يقين است. كه من مىخواهم بيشتر روى اين تكيه كنم. ببينيد انسانهاى عاقل کساني هستند كه ببينند دُرّ ناياب كجاست و آن را پيدا كنند. انسان وقتى مىرود نانوايى مىخواهد نان بگيرد، فطرتش اين است كه بگويد يك نان مخصوصى به او بدهد؛ لباسى كه مىخواهد بگيرد پارچهاى كه امتياز از ساير پارچهها داشته باشد در اختيار او قرار گيرد؛ در معنويات هم گاه بنشينيم فكر كنيم؛که الحمد لله سر سفره روايات هستيم؛ و ائمه ما خيلى روشن و با احاطه كامل مراحل را براى ما درجه بندى كردند. ايمان يك درجه بالاتر از اسلام است، تقوا يك مرحله بالاتر است و بعد مىفرمايند يقين از همه اينها بالاتر است. سپس مىفرمايند: حواستان جمع باشد؛ در ميان تمام نعمتهايى كه خدا در اختيار بشر قرار داده است، چيزى به اندازه يقين نيست كه در اختيار بشر به صورت کم قرار گرفته است؛ ما بايد اين را تحصيل كنيم؛ و داراي چهار علامت است: 1ـ توكل بر خدا؛ انسان خدا را در همه امورش وكيل قرار دهد، حتى در يك بحث علمى خدا را وكيل خودش قرار دهد كه به او در غايتي كه مورد رضايش است، كمك كند تا به آن برسد. حالا در امور مادى و ظاهرى به طريق اولى بايد انسان بر خدا توكل كند؛ حادثهها هم که براى انسان زياد پيش مىآيد؛ بچهاش را از دست مىدهد، اموالش را از دست مىدهد؛ اينجاست که انسان در حالت بحران و مصيبت ببيند که آيا خدا در قلب او را تسليت مىدهد يا نه؟ اين مىشود مقام توكل بر خدا؛ در جامعه، يك روزى عزيز مىشود و يك روزى هم ذليل مىشود، ـ «يوم لك و يوم عليك» ـ در هر دو حال آيا بر خداوند توكل دارد؟ توكل بر خدا خيلى مهم است. انسان خدا را در همه حالات وكيل براى خودش قرار دهد. 2ـ همچنين يك مقام بالاتر از توكل، به نام تسليم هست؛ تسليم محض بودن. ببينيد آن اسلامى كه اول است كجا، و اين تسليم كه پله دوم يقين است كجا؟! تسليم خدا بودن، شكوه نكردن در مقابل حوادث، تسليم اين است كه انسان در مقابل حوادث شكوه نكند و از هرچه که ميخواهد پيش آيد، استقبال كند. 3ـ رضاى به قضاي الهي و 4ـ تفويض امور به خدا؛ اين چهار عنوان وجود دارد که انشاءالله اگر توفيقي باشد، هفته آينده مقداري در مورد آنها توضيح ميدهيم و بيان ميكنيم که فرق بين توكل و تسليم چيست؟ فرق بين تسليم و رضا چيست؟ فرق بين رضا و تفويض چيست؟ انشاء الله.